













شهادت نهمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت حضرت امام جواد(ع) را به تمام دوستان عزيز تسليت عرض ميكنم.
کدام عزيزتر است
عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم میاندوختند.
زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب، شب و روز زهد می اندوختند.
عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.
جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق. پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات، و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنيد. من اما پاکی و بی باکی. زيرا که آن عزيز ، پاک است و بی باک.
قرنهاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آيند و می روند و ما همچنان نگاه می کنيم و نمی دانيم برای آن عزيز ، کدام عزيزتر است، علم و زهد و عبادت يا پاکی و بی باکی!
فرشتهها حتما میآيند
فرشته ها آمدهاند پايين. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟
راستی حياط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعاهايت را آماده گذاشتهای؟ آرزوهايت را مرور کردهای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آيند و برايت سوغات می آورند، پيراهن تازهات را.
خدا کند يک هوا بزرگ شده باشی . می آيند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آيند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بيايند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشين و منتظر باش.
فرشته ها می آيند. فرشته ها حتما می آيند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هايت دست خالی برگردند.
سفرنامه مشهد مقدس از وبلاگ دوست عزيزم محمدعلي ايرانيان http://iranislam.parsiblog.com
از آقاي حائري نقل مي کنند که بعد از فوتشان آيتالله مرعشي نجفي خوابشان را ميبينند که برزخ خوبي دارند. سئوال ميکنند چطور بود؟ آقاي حائري ميفرمايند بعد از مرگ دو ملک با هيبتي بسيار وحشتناک با بدنهايي آتشين به سمت من حرکت ميکردند. چنان خوفي وجودم را فرا گرفته بود که تا آن لحظه تجربهاش نکرده بودم. از ترس زبانم بند آمده بود که ناگهان سيدي نوراني از روبرو ظاهر شدند و به سمت من حرکت کردند. با هر قدم ايشان اين دو ملک عقب تر ميرفتند تا سيد بزرگوار به نزديکي من رسيدند. از من سئوال کردند ترسيدي؟ عرض کردم خيلي زياد. شما کي هستيد که به ديدار من آمدهايد؟ سيد ميفرمايند من علي ابن موسي الرضا هستم. (( آقاي حائري شما در طول عمرتون 38 بار به زيارت من آمدي و هر ديدي، يک بازديدي دارد.))![]()
اللهم عجل لوليك الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من اعوانه و انصاره و شيعته
التماس دعا از دوستان عزيز و گلم
![]()

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَليِّكَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلي ابآئِه في هذِهِ السّاعَهِ وَ في كُلِّ ساعَهٍ وَلِيًّا وَ حَافِظًا وَ قآئِدًا وَ ناصِرًا وَ دَليلًا وَ عَيْنًا حَتَي تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعًا وَ تُمَتِّعَهُ فيها َويلا.

سلام علی آل يس ![]()
سلام آقا و مولاي من
نميدونم اين چندمين باره كه به شما سلام ميكنم و جوابی نميشنوم ولي ميدونم هر موقع اومدم سربه زير بودم و شرمنده و شرمسار، آخه خودم ميدونم چكارهام و ميدونم كه شما هم ميدونی .
نشد يه بار از روی شوق و خوشحالی بهتون سلام كنم و با سر بالا باشم و ميدونم شما هم جواب منو با سر پايين ميدی .
آخه من خودم وقتي يه نفر كار بدی كرده باشه واسه اينكه خجالت نكشه تو چشاش نگاه نميكنم و خيره نميشم تا راحت بتونه صحبت كنه. شما كه تو اخلاق و خلق و خو تك هستين، ميدونم همين كار رو ميكنين واسه اينكه منی كه غرق گناهم ، شرمندتون نشم و خجالت نكشم و بتونم حرف دلم رو بزنم ، سرتونو پايين ميگيرين، طوری رفتار ميكنين انگار نه انگار من كاری كردم و خطايی از من سر زده . به قربون اون همه لطف و مهربونيتون بشم .
وای به حال كسی كه اين رو درك نكنه تازه اونقدر با احترام ، خدا و شما وهمه خاندان شما با من رفتار كردين كه تونستم حرفايی كه به ديگران نميگم با شما راحت در ميون بذارم و درد دلم رو بگم .
نميدونم چطور تشكر كنم خيلی مديونم و خيلی از درك اخلاق كريمانه شما عقبم ، واسه همينه كه آقاجون هميشه بعد از نمازم دعای اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف رسولك..... رو ميخونم تا بفهمم، تا دركتون كنم، تا جاهل از اين دنيا نرم، تا نشم مثل كسايی كه واسشون امام صادق عليه السلام فرمودند: من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه ::::::
هركس بميرد و امام زمانش رو نشناسد به مرگ جاهليت مرده.

و من ميدونم شناختن فقط به دونستن نام و نام پدر و مادر و تاريخ ولادت نيست...
ميدونم بايد اخلاق شما، سرشت شما، راه شما، هدف شما، خواسته شما، نور شما ، دل شما و ... بشناسم
و شما خودتون ميدونيد كه تنهايی نميشه پس كمكم كنيد دستمو بگيريد
اخه : هر بی سر وپايی دستگيری دارد من بی سر و سامان را، تودستم گير
اره يه نفر خيلی قشنگ ميگفت، ميگفت وقتی ميري حرم امام رضا اگر تونستی سرتو بالا بگيری و گنبدش رو نگاه كنی، بدون كه آقا واسه راحتی تو سرشون رو پايين گرفتن تا تو خجالت نكشی و با آقا راحت باشی و اونی كه دلت دوست داره بهش برسی.
قربون حرم آقا برم، ميدونم، خودم ميدونم راهش چيه، اره ميدونم اما خودمو فريب ميدم، اما خودمو سرگرم دنيای بيهوده كردم ميدونم اما خودم رو به غفلت زدم، ميدونم، خودمو به همين نمازي كه خوندم و يه ذره دينم و اعتقادم و به همين زندگی راضی كردم
و ميدونم كه نياز دارم هم تو اين دنيا هم در اون دنيا اما خودمو به بی نيازی زدم، اما هم نياز دارم هم هدف از خلقتم اينه و هم اصلا دنيا بدردم نميخوره و هم ....
اره من بايد همون طور كه با يكی كه ميخوام بشناسمش و بهش نزديك بشم، بيشتر رفت وآمد ميكنم و به اون بيشتر سر ميزنم - و بيشتر زير نظرش ميگيرم و بيشتر در خونش رو ميزنم و همدم و همراهش ميشم، با امام زمانم هم همين كار رو پيش بگيرم بايد بيشتر باهاش باشم، و بهش سر بزنم و با اون بيشتر همراه بشم و بيشتر باهاش بشينم، و زير نظرش بگيرم در موردش تحقيق كنم و بيشتر در خونهاش رو بزنم بايد به خودم ، به دلم، به هوای نفسم ، به تنم اين رو بفهمونم كه راه بايد اين باشه ، هدف بايد اين باشه:
رسيدن به مهدی فاطمه
آقای من كمكم كن كمكم كن![]()
![]()

![]()
![]()
التماس دعا از دوستان عزيز و گلم
![]()

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا
ميلاد باسعادت امام مهرباني حضرت امام رضا (ع) بر همه عاشقان ولايت مبارك باد.





من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا ميشنوم زقدسيان زمزمه رضا رضا..

مي خواهم تا آنجا كه دوست دارم، پربگيرم، اما تا بارگاه دوست راه طولاني است.
چشم از پنجره برنمي دارم.
دشت از پي دشت، كوه از پي كوه، دسته دسته گل سرخ، يك عالم سبز و يك دريا اشتياق كه دستي از غيب به جانم ريخته است! هميشه همين طور است.
خودم را كه به مولا مي سپارم، ديگر اين من نيستم كه مي روم، براي لحظه اي، خواب مرا مي ربايد...
دست در دست نور و آرميدن در كنار ضريح! چه دل انگيزند اين خواب هاي خوب!
برمي خيزم، پيرامونم غوغايي به پاست. صداي دل هاست.
همه مي گويند: يا ضامن آهو!
رسيده ايم انگار! اين گنبد زيبا، قلب ايران است. چه دورنمايي دارد!
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا. السلام عليك يا...
بغضي غريب و بعد هم هاي و هوي پريشان دل.
تا غروب راهي نيست. دل و نقاره و اشك به هم مي آميزند، و من پر از ضريح مي شوم و سرشار از رازهاي طلايي!...
چه بويي از كنارم گذشت، بوي آسمان بود.
يك بوي خيس، يك بوي معنوي سبز. گويا فطرتم بود كه معطر شد از عشق!
ضريح اينك به ملكوت مي ماند، و من مي خواهم تا رضايت «رضا» اوج بگيرم.
نيشابور از خاطرم مي گذرد، لحظه اي كه امام سر از كجاوه بيرون آوردهاند و فرياد شادي و اشك شوق، زمين و زمان را به هم پيچيده است.
لحظه اي كه سينه چاكان حضرتش ازفرط عشق به خاك غلتيده اند.
لحظه اي كه بيش از بيست هزار تن تقريرات امام را مي نويسند.
«لااله الاالله» دژ استوار من است و من يكي از شرط هاي آنم.
به راستي اگر ولايت نباشد، كلمه مقدس «توحيد» چگونه استوار يابد!؟
شب از نيمه گذشته است. همه جا سرشار از اشك و گلاب است و من خود را با همه شور به كجاوه سبز ولايت ميرسانم.
يا ضامن آهو! دل هاي بي پناهمان را كه چون آبگينه هاي شكسته در پهناي گيتي سرگردانند، در پاي ضريح مقدست آشيان ده كه محتاج پر كشيدن به آبي لايتناهي فطرت خدا يي مان هستيم.![]()

طواف كعبه دل
· هاجر اسكندريان، از اهالي نوده چناران
· تاريخ شفا: 25/9/1375
· نوع بيماري : سكته
چشمهايش به گودي نشسته و صورت رنگ پرده اش را هاله اي از غم گرفته بود و نياز در چهره اش موج مي زد. با كمك خواهرش، سعي داشت خود را به داخل حرم برساند، با خستگي زياد، پاهايش را كه ديگر رمقي نداشت، به دنبال خود مي كشيد، اعضاي محزون خانواده، او را همراهي مي كردند. پدر لباس سياه به تن داشت: با چشماني گريان به دختر نوجوان خود مي نگريست و انديشه اين كه چگون توفان حوادث، نهالي را كه پانزده بهار بيشتر نديده بود، اين چنين درهم شكسته، قلبش را مي فشرد.
هاجر، با ديدن ضريح مطهر حضرت رضا (ع) احساس كرد مرغ محبوس جانش، مي خواهد با بالهاي لرزان به پرواز درآيد، تا پرپرزنان، كعبه دل را طواف كند، و انعكاس آن را در ميان دل شكسته آيينههايي كه بري از غبار ريب و ريا، ضريح مطهر را در آغوش گرفتهاند، نظاره گر باشد. نگين چشمانش پر از اشك شد، رشته حاجات خود را به ضريح گره زد، دلش مي خواست با زبان جسم خاكي اش هم با امام سخن بگويد. اما قادر به تكلم نبود. از صميم قلب آرزو كرد كه خدا همه بيماران را شفا بدهد. پلكهايش را روي هم گذاشت. قطرات اشك از گوشه چشمانش سر خورد. همه چيز از دو ماه پيش شروع شد. هنگامي كه طبل مرگ، فراق مادر را به صدا در آورد و طومار زندگي او را در هم پيچيد، نور اميد در دل اهل خانه خاموش شد: اين اتفاق ناگوار بر روي همه افراد خانواده تأثير گذاشت.
اما سخت ترين ضربه را هاجر ديد درست هفتمين روزي بود كه مادر، به جمع رفتگان پيوسته و سينه سرد قبرستان، پذيراي جسم بي روح او شده بود. نور كم خورشيد، با هجوم ابرهاي سياه، به كلي محو شده بود. گويي آسمان هم، در غم از دست دادن مادر، با آنان ابراز همدردي مي كرد، سكوت حزن انگيز گورستان را ضجه فرزندان درهم مي شكست، دستان هاجر، مادر را مي جست خاكهاي باران خورده اي كه مادر عزيزشان را در برگرفته بود، مشت مي كرد و بر سر مي ريخت. سپس با سرانگشتاني لرزان گريبان مي دريد. كاروان اشكي كه از چشمانش سرازير بود، مزار مادر را نشانه مي رفت. ناگهان، زمين و زمان از حركت باز ايستاد و دختر از خود بي خود شد و با فريادي كه از عمق دل شكسته اش بر مي خاست، مادر را صدا زد و مدهوش بر زمين غلتيد و نقش زمين شد، گويي كوه غمي كه بر دوش داشت، در يك آن، جسم رنجور و نحيفش را خرد كرد و در هم كوبيد. وقتي به هوش آمد، قسمتي از بدنش ديگر تحركي نداشت و قادر به تكلم نبود، آرزو كرد، اي كاش همه اين اتفاقات، يك خواب باشد و باز دستان پر مهر و محبت مادر، گونه هايش را نوازش دهد و با صدايي ملايم و دلنشين بگويد: هاجر دخترم! بلند شو، چقدر مي خوابي؟ و بار ديگر بر لبان دختر لبخندي شيرين نقش بندد و گلهاي اميدش را با مهر لطيف مادر، شكوفا و شاداب كند، اما افسوس كه او بايد اين واقعيت تلخ را تحمل كند و در حسرت نوازشهاي مادر، باقي بماند. نگاه هاجر، روي چشمان مملو از غم و اشك پدر كه از دور ناظر او بود، افتاد. پيرمرد زمزمه مي كرد: "يا امام غريب. اگه بچه مو شفا بدي، همه عمر نوكريت رو مي كنم. ميشه يه مرتبه ديگه دخترم حرف بزنه و راه بره؟ ميشه بازم وقتي از سر كار بر مي گردم، در رو برام باز كنه و بگه بابا خسته نباشين؟ بعد مثل گذشته برام يه استكان چاي بياره و تعارف بكنه. بخورين تا خستگيتون دربره"
سراسر وجود او نياز شده بود.
هاجر كه پي به عمق درد پيرمرد برده بود، دلش به تنهايي او سوخت: پدر مي بايست از يك طرف غم فراق مادر را به دوش بگيرد. و از طرفي با فرزندانش ابراز همدردي كند. اثر ضربه هاي تازيانه اي كه توسط اين غصه عظيم بر روي صورتش نقش بسته بود، دختر را بيشتر غذاب مي داد. مي خواست فرياد بزند: پدر دوستت دارم. اما افسوس كه هر چه بيشتر سعي مي كرد صبحت كند، كمتر نتيجه مي گرفت. با آن كه رنج و بيماري به قدري بر او غلبه كرده بود كه بهار زندگيش تبديل به خزان شده بود. اما قادر نبود كه لطمه اي به او وارد آورد. دختر با شبنمهاي اشك، گل اميد را آراست و آن قدر گريست تا خواب بر او چيره شد. خواهر كه تازه از موج جمعيت جدا شده و مشغول قرائت زيارتنامه بود نگاهي به چهره هاجر انداخت، در كنارش نشست و سر او را به زانو نهاد و آرام قطرات اشك را از گوشه چشمانش زدود. نفسش را پر صدا از سينه بيرون داد وناليد:
اشهد انك تشهد مقامي و تسمع كلامي و ترد سلامي و انت حي عند ربك مرزوق. ![]()
او چندين و چند بار اين جمله را تكرار كرد. بعد پلكهايش را روي هم گذاشت. با اين كار سعي داشت پرده اي بين ظاهر و باطن بكشد و معني كلام را از عمق جان در كند.
- يا امام رضا (ع) شما حرفاي منو مي شنوي، جواب سلامم رو ميدي، اما چرا من نمي تونم پاسخت رو بشنوم؟ بعد از كمي تفكر به اين نتيجه رسيد كه علت اين امر، مي تواند حجابي باشد كه اعمالش بين او امامش، فاصله ايجاد كرده است.
هاله اي از نور، همه جا را روشن كرد، گويي در رواقها، چشمه چشمه نور جوشيده است، و در كانون آن، آقايي سبزپوش با محاسني سفيد ديده مي شد. به هاجر الهام شد كه لحظه استجابت و گشوده شدن گره نياز است پس بايد التماس كند. با عجز گفت: آقا شفام بده. پاسخ شنيد: شفا گرفتي.
دلش لرزيد، هرسان از جا برخاست. دستش را به سوي گردن بر دو رشته نياز را لمس كرد، طناب را در دست گرفت و به طرف خود كشيد. ريسمان از پنجره به زمين افتاد. راستي او شفا يافته بود، با هيجان اطراف را نگريست:
حس كرد مي تواند سخن بگويد.
نمي دانست چه بگويد با فريادي كه از آن عشق مي باريد، گفت:
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع)
خواهر كه از شدت هيجان مي لرزيد، پياپي تكرار مي كرد، خدايا شكر، امام رضا (ع) متشكرم.![]()
![]()
اشك شوق چشمها را پر كرد.![]()
ساير زوار به حال هاجر غبطه مي خوردند.
صداي صلوات و يا امام رضا (ع) حرم آقا را پر كرد.
ملائك دامن دامن گل بر سر زوار مي ريختند. فضا آكنده از عطر و بوي محمدي شد.
به نقل از سايت آستان مقدس رضوي http://www.aqrazavi.org

![]()
![]()
التماس دعا از دوستان عزيز و گلم
![]()


خداوندم !
از تو هرچي نيکي ، پاکي ، و عدل برمي آيد .
وآنچه پليد ، ناپاک و عاري از عدل است، در خدمت ايجاد نيکي ، پاکي و عدل ميباشد.
خدايا !
عشق تو چنان جاري و همه گيراست ؛
که در همنشيني با عاشقانت قلبم پاک ميشود، چون معبدي مطهر.
زندگي، ترانه و نوائي ابدي ميگردد.
سرگرداني هايم به پايان مي رسد و هرگام مرا، تا قلمرو نور راهنما خواهد شد.
خدايا !
پناه من توئي .
تو که قلب هزارههائي و
يگانه مأمن در عصر خون و ستم.
تو دادگستر برتر کائنات هستي
و در پناه تو ،
هيچ ستمي بر من اثر ندارد.
"گوروباني"

ببار...
ببار اي باران رحمت،
ببار اي سبککننده قلوب غمگين،
ببار اي اشک نيلي،
ببار اي مرواريدغلطان،
باريدي و با طراوشت بارغم هايم را سبک کردي.
تو که مي دانستي با نواختن ني عاشقي چه در درونم ايجاد مي شود و تو نواختي و من هم در کنار تو به صداي غم انگيز ني گوش داده و اشک مي ريختم.
هر چه در درونم بود با صدايي بغض آلود برايت بازگو کردم .
اما ...
درد دوري .....
پس بيا در اين وادي وچشمان ما را نوري بده وما را تا آسمان همراهي کن.
مي دانستم وشنيده بودم که عشق در برابر عقل حاکم است، اما باور نمي کردم ولي اکنون که خود عاشق ديدارتان شدهام ميبينم كه چگونه در برابرعشق تسليم گشته ام و همه موانع را از سر راهم برمي دارم تا به خواسته دل برسم.
چاره عشق فقط وصال است.
پس به اميد وصال و ديدار شما هر شب در سجاده نماز اشک مي ريزيم و با دلي شکسته در راز و نيازمان با پروردگار وصال يار را خواستاريم.
که اي خدا « اللهم عجل لوليك الفرج »
![]()
![]()
التماس دعا از دوستان عزيز و گلم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()