تبليغاتX
.
السلام علي آل ياسين و السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

اي انسان! بالهاي پروازت را کجا جا گذاشتي؟

 

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي! 

پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي دانم، اما گاهي پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه مي‌گيرم! 

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود!
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد! 

 

پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي که نمي دانست چيست. شايد يک آبي دور! يک اوج دوست داشتني!
پرنده گفت: غير از تو پرنده‌هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است!
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود.

 

پرنده اين را گفت و پر زد.

 

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين‌که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت: يادت مي‌آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي.

 

راستي عزيزم! بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

 

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست!

 

                                 درد دل با خدا !

خدايا . . .

چه لحظه‌هايي که در زندگي ترا گم کردم اما تو هميشه کنارم بودي . . .

چه دقيقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردي . . .

چه ساعت‌هايي که غرق در شادي و غرور، تو رو که پشت همه موفقيت‌هام بودي از ياد بردم اما تو هميشه به يادم بودي . . .

 

وقتي خسته از همه جا و همه کس نااميدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادي . . .

وقتي از آدم‌هاي دور و برم دلم گرفت  و دنيا غم‌هاشو بهم ارزوني کرد تو به قلبم آرامش دادي . . .

تو با حضورت به خنده‌هام هدف دادي، به گريه‌هام دليل دادي، به زندگيم، به نفس کشيدنم رنگ دادي . . .

 

منو ببخش!

 اگر شادابم و جسور . . .

اگر بي عقلم و عاشق . . .

خدايا منو ببخش . . .

اگر بر خلاف طبيعت تو آفريده شدهام . . .

اگر عشقم گناهي نابخشودني است و اگر گناهم را دوست مي دارم . . .


خدايا منو ببخش . . .

منو ببخش . . .

منو ببخش . . .

 

 اگر فراموش کردهام نام تو را . . .
خدايا مرا ببخش اگر اينگونهام . . .

 

 

  اللهم عجل لوليك الفرج 

                         اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:4  توسط منتظر عاشق  | 

درد دل با خدا !

 

سلام دوستان با خدا و دل پاک من، مي خوام با خالقمون مناجات کنيم،

اين روزها، آدمها سرشون خيلي شلوغه!

بعضي‌ها حوصله‌ي خدا رو ندارن!

حال اونو نمي پرسن!

براش نامه نمي نويسن!

اما تو اين کار رو بکن. تو حالشو بپرس.

تو چيزي براش بنويس،

ساعتهات را با او قسمت کن! ثانيه‌هات رو هم، ديگه چي بگم ... که تويي و کلمه و خداوند پس براش بنويس ... بنويس ... هر چه که دل تنگت ميخواد بنويس ...

        
  

 

خدايا! من هموني هستم که وقت و بي وقت مزاحمت ميشم؛ هموني که وقتي دلش مي گيره و بغضش مي ترکه، مي ياد سراغت. من همونيم که هميشه دعاهاي عجيب و غريب مي کنه و چشاش رو مي بنده و مي گه: من اين حرفها سرم نميشه. بايد !دعام رو مستجاب کني!

هموني که گاهي لج مي کنه و گاهي خودش رو برات لوس مي کنه؛ هموني که نمازاش يکي در ميون قضا مي شه و کلي روزه‌ي نگرفته داره؛ هموني که بعضي وقتا پشت سر مردم حرف مي‌زنه و گاهي بدجنس مي شه. البته گاهي هم خودخواه، گاهي هم دروغگو. حالا يادتون اومد من کي هستم؟ البته ميدونم که منو خيلي خوب مي‌شناسي. خوب اسم منو
 
مي دوني و اينکه کجا زندگي مي کنم اما . . .

 

خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمي دونم. هيچ چي که دروغه؛ چرا يک کمي مي دونم. اما اين يک کمي خيلي کمه. راستش چند وقتيه که چند تا تصميم جديد گرفتم. دوست دارم عوض بشم، دوست دارم بهتر باشم. من يک عالم سوال دارم؛ سوالايي که هيچ کس جوابشو بلد نيست. دوست دارم تو جوابمو بدي. قول مي دي؟

راستي يادت باشه اين حرفها يک رازه خدا جون!  رازي بين من و تو. خواهش مي کنم به کسي چيزي نگو، حتي به مادرم!

 

دوستاي گلم! شمام از يک جايي شروع کنين. شمام يک جوري سر صحبت رو با خدا وا کنين. يک کم از خودتون بگين. درسته که خدا خوب شما را مي شناسه، اما عيبي هم نداره خودتونو به او معرفي کنين. راستي شما چي برنامه‌اي دارين؟ مي خواين چي با خدا بگين؟ چي مي‌خواين برايش بنويسين؟

 

 

  اللهم عجل لوليك الفرج 

                         اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:36  توسط منتظر عاشق  | 

السلام عليک يا جعفر بن محمد الصادق(ع)

السلام عليک يا جعفر بن محمد الصادق(ع)

 پرچمدار شيعه و رئيس مذهب جعفری، ای بلند اختر! در شب هجران تو، عالم دگرگون شده است. ای ششمين نور سرمدی، تاريخ از كدام مصيبت تو شكوه كند، آری تاريخ، شرمنده از حكايت غربت توست.
نام: جعفر (به معنى نهر جارى پرفايده)
كنيه: ابو عبداللّه لقب: صادق
پدر: حضرت محمد بن على (ع)
مادر: معروف به ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر
تاريخ ولادت: يكشنبه 17 ربيع الاول ، سال 83 هجرى
مكان ولادت: مدينه مدت عمر مبارک : 65 سال
علت شهادت: مسموميت قاتل ملعون: منصور دوانيقى (خليفه عباسى)
زمان شهادت: يكشنبه 25 شوال ، سال 148 هجرى
مدفن مطهر: قـبـر شريفش در قبرستان بقيع (واقع در مدينه منوره) در كنار قبر پدر و جدّ و عمويش امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى باشد.
زندگينامه امام جعفر صادق(ع):
امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه يا دوشنبه هفدهم ربيع الأول سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدينه ديده به جهان گشود. اما بنا به گفته شيخ مفيد و كلينى، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. ليكن ابن طلحه روايت نخست را صحيح ‏تر می‌داند و ابن خشاب نيز در اين باره می‌گويد: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روايت نخست، سال 80 هجرى، صحيح است. وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روايتى نيمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با اين حساب مى‏توان عمر آن حضرت را 68 يا 65 سال گفت كه از اين مقدار 12 سال و چند روزى و يا 15 سال با جدش امام زين العابدين (ع) معاصر بوده و 19سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زيسته است كه همين مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار مي‌آيد و نيز بقيه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت وليد بن يزيد بن عبد الملك و يزيد بن وليد عبد الملك، ملقب به ناقص، ابراهيم بن وليد و مروان بن محمد ادامه داشته است.

آن حضرت القاب چندى داشت كه مشهورترين آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا كه وى در بيان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.

بيشترين حجم روايات، احاديثی است كه از امام صادق (ع) نقل شده است، اهميت معارف منقول از جعفر بن محمد (ص) به ميزانی است كه شيعه به ايشان منسوب شده است: «شيعه جعفری». كمتر مسئله دينی (اعم از اعتقادی، اخلاقی و فقهی) بدون رجوع به قول امام صادق (ع) قابل حل است. كثرت روايات منقول از امام صادق (ع) به دو دليل است:

يكی اينكه از ديگر ائمه عمر بيشتری نصيب ايشان شد و ايشان با شصت و پنج سال عمر شيخ الائمه محسوب می‌شود (148 – 83 هجری)، و ديگری كه به مراتب مهمتر از اولی است، شرایط زمانی خاص حيات امام صادق (ع) است. دوران امامت امام ششم مصادف با دوران ضعف مفرط امويان، انتقال قدرت از امويان به عباسيان و آغاز خلافت عباسيان است. امام با حسن استفاده از اين فترت و ضعف قدرت سياسی به بسط و اشاعه معارف دينی همت می گمارد. گسترش زائدالوصف سرزمين اسلامی و مواجهه اسلام و تشيع با افكار، اديان، مذاهب و عقايد گوناگون اقتضای جهادی فرهنگی داشت و امام صادق (ع) به بهترين وجهی به تبيين، تقويت و تعميق «هويت مذهبی تشيع» پرداخت. از عصر جعفری است كه شيعه در عرصه های گوناگون كلام، اخلاق، فقه، تفسير و… صاحب هويت مستقل می‌شود. عظمت علمی امام صادق (ع) در حدی است كه ائمه مذاهب ديگر اسلامی از قبيل ابوحنيفه و مالك خود را نيازمند به استفاده از جلسه درس او می‌يابند. مناظرات عالمانه او با ارباب ديگر اديان و عقايد نشانی از سعه صدر و وسعت دانش امام است. اهميت اين جهاد فرهنگی امام صادق (ع) كمتر از قيام خونين سيد الشهداء (ع) نيست.

 

  اللهم عجل لوليك الفرج 

                         اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 13:33  توسط منتظر عاشق  | 

ازخدا خواستم . . .

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!  رها کردن کار توست، تو بايد از آن ها دست بکشي.

از خدا خواستم تا کودک معلولم را درمان کند،
خدا گفت: نه!  روح او بي نقص است و تن او موقت و فناپذير.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!  شکيبايي زاده‌ي رنج و سختي است، شکيبايي بخشيدني نيست ، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادت ام بخشد،
خدا گفت: نه!  من به تو نعمت و برکت داده‌ام، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!  رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر و به من نزديک‌تر و نزديک‌تر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشيد،
خدا گفت: نه!  بايسته آن است که تو خود سربرآوري و ببالي اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي‌آفريد.

ازخدا خواستم . . .

و باز خدا گفت: نه!
من به تو زندگي خواهم داد ،تا تو خود را از هر چيزي لذتي به کف آري.


از خدا خواستم ياري‌ام دهد تا ديگران را دوست بدارم،همان گونه که او مرا دوست دارد،
و خدا گفت : آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم !

 

  اللهم عجل لوليك الفرج 

                         اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:14  توسط منتظر عاشق  |