تبليغاتX
.
السلام علي آل ياسين و السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

 

در حريم حرم يار

مي‌خوام تو اين حريم معنوي آدم بشم!

خيلي خوشحالم، بالاخره به آرزوم رسيدم!

سلام خدمت دوستان و همراهان عزيزم

ديروز يه خبر خوب و خوشحال كننده به من رسيد . . .

فكر نمي‌كنم بتونيد حدس بزنيد چي بوده . . .

 چند وقت پيش آستان قدس رضوي براي گزينش خادم افتخاري حرم آقا امام رضا(ع) ثبت نام مي‌كرد، منم به اتفاق چند تن از دوستام مراجعه كرده و با ارائه مدارك مورد نظر ثبت نام كرديم.

پس از گذشت يكي دو ماه و تحقيق و تفحص در موردمون، بالاخره روز سه‌شنبه از حرم با ما تماس گرفتند و ما رو به جلسه‌اي كه قراره روز پنج شنبه در حرم مطهر آقا امام رضا(ع) برگزار بشه دعوت كردند و احتمالا برنامه حضور ما رو در حرم به ما ابلاغ خواهند كرد. (احتمالا روزهاي پنج‌شنبه حرم باشم) نايب‌الزياره همه عاشقان آقا هستم.

 

 آقاجون ممنونم كه بالاخره منو به آرزوم رسوندين . . .

آقاجون ممنونم كه منو لايق دونستين كه خادم زوار عزيزتون باشم . . .

آقاجون ممنونم كه در همون روز كه دلم شكست و احساس كردم كه ديگه منو لايق حضور در حرمتون نميدونين جوابمو دادين و من از اين همه محبت شما اشكم دراومد . . .

آقاجون ممنونم كه از روز اول من غريب رو در كنار حريم حرمتون طلبيدين و هيچ وقت منو تنها نذاشتين . . .

آقاجون ممنونم كه در تنهاترين تنهاييهام، منو تنها نذاشتين و به دادم رسيدين . . .

شرمندتم آقاجون شرمنده اين همه لطف و محبتتون . . .

شرمندتم آقاجون شرمنده اين كه نتونستم اوني باشم كه شما مي‌خواين . . .

ولي آقاجون ديگه كنارتونم، ديگه ميدونم كه خيلي بيشتر از قبل هوامو دارين، كه دست از پا خطا نكنم . . .

آقاجون واقعا بهم ثابت شده كه تا كسي رو طلب نكنين، نميتونه بياد حرم به ديدنتون . . .

آقاجون ازتون مي‌خوام حالا كه لطف كردين و من حقير سرتاپا گناه رو طلبيدين، آدمم كنين . . .

آقاجون خوب به ياد دارم روزي كه برا ثبت‌نام مراجعه كردم، در فرم ثبت نام در جواب سوالي كه گفته بود «انگيزتون از اين كه مي‌خواين خادم حرم بشين چيه؟»  فقط يك جمله نوشتم «مي‌خوام تو اين حريم معنوي آدم بشم»  

آقاجون ديگه خودمو دربست مي‌سپارم بهتون، خودتون ديگه ميدونين از اين عاشقتون چي بسازين . . .

و بازم ميگم اميدوارم بتون اوني بشم كه شما مي‌خواين . . . 

 

 

عزيزان التماس دعا . . .

نايب‌الزياره همه دوستاي گلم هستم

 

  

 

                                اللهم عجل لوليك الفرج   

                           اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 0:47  توسط منتظر عاشق  | 

خدايا بالهاي پروازم را مي‌خواهم!

 

در بهشت زندگي مي کردم دو بال روي شانه هايم بود چهره ام نوراني و چشمانم پر فروغ بود.
اما اکنون چهره ام تاريک و نگاهم بي فروغ است !
خسته هستم و پاهاي خسته
‌ام
تحمل اين جسم سنگينم را ندارد.

دست روي شانه هايم ميکشم
خالي هستند و خبري از
بالهايم
نيست!
بغض مانند سنگ گلويم را مي گيرد احساس خفقان مي
کنم.


صداي قران به گوشم ميرسد
 به ياد بهشت ميافتم.
آنجا که سراي من بود و اکنون نيست.
دلم مي خواهد آنجا باشم آنجا که قصر نور بود.
نزديک خدا بود.

بهشت که بودم نزديکترين جا به خدا جايگاهم بود
روي شانه هايم دوبال سفيد رنگ بود.

پيراهنم ديباي سبز رنگ بود
فرشته اي قشنگ هميشه کنارم بود.
و دلم از غصه عالم خالي بود.

روزي که از بهشت بيرون آمدم همه فرشتگان برايم گريه کردند
آن
روز از آسمان زميني
ها باران فرو ريخت اما در آسمان ابري نبود.

لحظه وداع ياد دارم که در نگاه فرشتگان حرفي بود که معنايش را ندانستم.
آن روز بي تفاوت به نگاه آنها از بهشت بيرون آمدم
و
زمين دنيا فرش زير پاهايم شد.
در بهشت که بودم هر کجا پا مي گذاشتم لطافت گلبرگها را احساس مي
کردم

اما اينجا به هر کجا که ميروم خار هست و خاشاک و من لطافتي احساس نمي کنم.
آن
روز فرشتگان مي گريستند اما من شادمانه مي خنديدم.
آن
روز به خدا گفتم نمي خواهم کسي همراهم باشد.


گفتم از اينکه هميشه فرشته اي مرا مراقبت کند خسته شدم و مي خواهم تنها به سفر بروم
به زميني که گمان ميکردم زيباست.


آن روز خداوند نگاهي پر معنا به من کرد و گفت : برو
و من تنها از بهشت بيرون آمدم.


به ياد دارم از همان لحظه که پا از سراي بهشت بيرون گذاشتم احساسي شبيه دلتنگي همه وجودم را در بر گرفت.
و احساس کردم چقدر از خدا دور شدم.


هر قدم که از بهشت دور مي شدم رنگ چهرهام، لباس تنم عوض ميشد!
حتي
بالهايم را از دست دادم!

اما آن روز ذوق ديدن دنيا چشمانم را کور کرده بود.


به ياد دارم آن
زماني را که در بهشت بودم.
آن
روز خدا به من گفت هر گاه دلتنگ شدم خدا را صدا بزنم و از صميم قلب دعا کنم.
اما من معناي دلتنگي را نمي دانستم.


و خداوند گفت: خواهي دانست.
آنگاه به فرشته اي که در کنارم بود گفت تا دستانم را در کنار هم قرار دهد و به من ياد دهد چگونه دعا کنم.


و من هم اکنون مي دانم دلتنگي چيست؟


کاش هيچ
گاه از بهشت بيرون نمي آمدم

کاش از خدا نمي خواستم تنها باشم

کاش همان فرشته را همراهم ميکرد، تا مرا از اين تباهي نجات ميداد.

بوي خوشي مي آيد همه جا از تاريکي در آمده است و فضا نورانيست
کسي دستهايم را مي‌گيرد و در کنار هم مي گذارد و مي گويد: دعا کن.


باورم نميشود اما او فرشته اي هست که هميشه همراهم بود.


در خاموشي سخن مي گفتم که فرشته لبخندي زد و گفت:
از خداوند خواسته بودي که تو را تنها گذارد اما خداوند حتي اگر تو نيز اين را بخواهي او هر گز اين را برايت نمي خواهد و هيچگاه تو را تنها نمي گذارد.


گريه مي کنم آن قدر که نمي دانم چند قطره مي شود؟!
و باري ديگر از آسمان دنيا باران فرو مي
ريزد بي آنکه ابري در آسمان باشد!
و من در زير باران اشکهاي فرشتگان که اينبار از شوق بازگشت من مي
گريستند
براي خودم و همه کساني که چون من بهشت را گم کرده اند دعا مي کنم.


و در حاليکه به دروازه شهر نور و خانه ام بر مي گردم به خداوند مي گويم:

تو را سپاس که به من فرصتي دوباره  دادي.

سپاس تو را که به من اجازه دادي به سراي خود بازگردم.

فراموش کرده بودم اما در دنيا به ياد آوردم که سراي من آنجا نيست، سراي من بهشت است.

خدايا بالهاي پروازم را مي‌خواهم، پرواز تا ملكوت . . . 

  

 

                                اللهم عجل لوليك الفرج   

                           اگر تنهاترين تنهايان شوم، باز هم خدا هست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:36  توسط منتظر عاشق  |