
بي تو... غروب جمعهها دلگير است.
همه لبخندها بوي تو را ميدهند
همه نگاهها غريبند وهيچ چيز همسفر خوبي براي روزهاي بيتو بودن نيست
مي خواهم از غربتم برايت بگويم بگذار آهسته بگويم :
بگذار آهسته بگويم تا تنگ بلور ماهي نلرزد.
بگذار آهسته بگويم تا مهربانترين بنفشهها نشنوند.
بگذار آهسته بگويم تا لانه ي گلي پرستوها خراب نشوند .
بگذار آهسته بگويم تا عطر سيب سرخ در جهنم تنهايي كلبه فراموش نشوند .
دلم گرفته
تو دير ميآيي وهمه دنيا برايم غريبهاند.
آخر انتظار كي به پايان مي رسد.
بوي غربت ويرانم مي كند. آفتاب هم تنهايم گذاشته است.
فقط تو هستي كه نگاه غرق خواهشم را درمييابي و آن را با ستارگان پيوند زده و باغچهاي از گلهاي نقرهاي ميسازي.
اما حال امواج نگاهم جادهي آسمان را مي پيمايد. وقتي به ماه مينگرم چهرهاش را معصومانهترين و لطيفترين چهرهها مييابم. مهتاب هم مرا نميفهمد
بگذار در درياي عشقت باز در گوشههاي بمانم و در خلوت خويش با حس انتظارت زندگي كنم .
بي تو.... زندگي لمس و احساس بلور گل سرخ نيست.
بي تو... چشمان نرگس گريان است.
بي تو... شب بوها با هم بودن را نميفهمند.
بي تو... ابرها فقط بغضند و باران فقط درياي غم.
بيتو... گلها نميشكفند.
بي تو... غروب جمعهها دلگير است.
بيتو... تنها كسم بي كسي است بي كسي ... !
و تو اي زيبا ترين رنگين كمان خوابهاي روياييام بيا كه ديگر انتظار بس است.

شگفتا!
وقتي كه بود نمي ديدم،
وقتي مي خواند نمي شنيدم؛
وقتي ديدم كه نبود، وقتي شنيدم كه نخواند...
چه غم انگيز است! وقتي كه چشمهاي در برابرت مي جوشد و مي خواند و مينالد، تشنهي آتش باشي و نه آب!
و چشمه كه خشكيد، چشمه از آتشي كه تو تشنهي آن بودي، بخار شد و به هوا رفت و آتش كوير را تافت و در خود گداخت، و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد،
تو تشنهي آب گردي و نه آتش؛
و بعد عمري گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت...
و اكنون تو با مرگ رفتهاي و من اينجا، تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديكتر ميشوم.

خدايا ...
رحمتي كن،
تا ايمان، نام و نان برايم نياورد!...
قوتم بخش، تا نانم را، و حتي نامم را، در خطر ايمانم افكنم! ...
تا از آناني نباشم كه، پول دين را مي گيرند، و براي دنيا كار مي كنند...
بلكه از آناني باشم كه، پول دنيا را مي گيرند ،و براي دين كار ميكنند! ...

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد،
هرچند آنچه معني جز رنج و پريشاني نباشد.
اما كوري را هرگز به خاطر آرامش تحمل مكن.
و گناه!
آري، اما اگر گناه نباشد، طاعت را چگونه مي تواني بدست آري؟
چه، انسان تنها فرشتهايست كه دستش به خون آغشته است!

وقتي خواستم زندگي كنم، راهم را بستند.
وقتي خواستم ستايش كنم، گفتند خرافات است.
وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتي خواستم بگريم، گفتند بهانه است.
وقتي خواستم بخندم، گفتند ديوانه است.
دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم!

خدايا!
به من زيستنی عطا کن، که در لحظه ی مرگ بر بیثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته، حسرت نخورم، و مردنی عطا کن، که بر بيهودگیاش سوگوار نباشم.

من اين همه نمينالم،
اهل ناليدن نيستم،
چه خبر است ؟ در دنيا، در زير اين آسمان مگر چيزي هست كه به ناليدن بيرزد؟
در برابر وحشيترين تازيانهها، سكوت مردانه و غرور آميز نبايد بشكند .
در برابر هيچ دردي لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد .
من از ناليدن بيزارم!
سنگينترين دردها و خشنترين ضربههاي آفرينش تنها ميتوانند مرا به سكوت وادارند
ناليدن، گله كردن، شكايت كردن بد است،
من از دو كار نفرت دارم:
يكي درددل كردن كه كار شبه مردهاست و
يكي هم از خود دفاع كردن، براي تبرئهي خود جوش زدن ،
كه كار مستضعفين است، آدمهاي سست.
شجاع به همدرد نيازمند نيست! از ناله شرم دارم.
مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نميگذارند .
زندگيش از او دفاع ميكند،
زمان تبرئهاش ميكند،
پليدان هرگز پاك دامني را نمي توان آلود.
هرچند سنگها را بسته و سگها را رها كرده باشند. «كوير»

*** فرد در موقعي ساخته مي شود كه كوشش مي كند تا ديگران را بسازد
*** دلهاي بزرگ و احساسهاي بلند، عشقهاي زيبا و پرشكوه ميآفرينند.
*** ايمان بيعشق، اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان، اسارت در خود
***اما چه رنجي است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زيباييها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهندهاي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سختتر از كوير است.
*** به سه چيز تكيه نكن ، غرور، دروغ و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ مي بازد و
با عشق مي ميرد.
اللهم عجل لوليك الفرج ![]()

ليلة الرَّغائب
شب آروزها
اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرَّغائب( شب آرزوها) مي گويند و براى آن سفارشي از حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِيهِ وَ اله وارد شده با فضيلت بسيار؛ اعمالي دارد، علاقه مندان مي توانند براي اطلاع ،به مفاتيح الجنان(اينجا) مراجعه نمايند ...
از پيامبر خدا نقل شده که چون ماه رجب فرا رسيد مومنين همواره دست بسوي آسمان بردارند و استغفار کنند همانا خداوند متعال آنها را بيامرزد ، اعمال و اذکار بسياري براي ايام ماه رجب وارد شده که در کتب معتبر از جمله مفاتيح الجنان آمده است، در احاديث فراواني که موجود است به روزه داري در اين ماه خصوصا ايام البيض (13،14،15) سفارش فراواني شده ...
دوستان در شب آرزوها اين حقير رو هم از دعای خيرتون محروم نفرماييد...
اللهم عجل لوليك الفرج ![]()


ميلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر
برهمه مادران عزيز و گل ايران زمين مبارك باد.
![]()
باغبان هستي
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،
گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.
گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.
مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:
خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد...
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشتهات اهميتي ندارد، مي تواني او را ... مـادر صدا کني
![]()
اگه بدوني چقدر دوستت دارم!
امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت ميکردم!
اميدوار بودم که با من حرف بزني، حتي براي چند کلمه، نظرمو بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز تو زندگيت افتاد، از من تشکر کني.
اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که ميخواستي بپوشي!
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف ميدويدي تا حاضر بشي فکر ميکردم چند دقيقهاي وقت داري که بايستي و به من بگي: سلام!
اما تو خيلي مشغول بودي، يک بار مجبور شدي منتظر بشي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آن که روي يک صندلي بشيني!
بعد ديدم که از جا پريدي، خيال کردم ميخواي با من صحبت کني، اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات او با خبر بشي!
تمام روز با صبوري منتظرت بودم، با اون همه کاراي مختلف گمان ميکنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني!
متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت رو نگاه ميکني، شايد چون خجالت ميکشيدي که با من حرف بزني، حتي سرتو به طرف من خم نکردي!
تو به خانه رفتي و به نظر ميرسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري، بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون رو روشن کردي، نميدونم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ تو اون چيزاي زيادي نشون ميدن و تو هر روز مدت زيادي از وقتتو جلوي اون مي گذروني، در حالي که درباره هيچ چيز فکر نميکني و فقط از برنامههاش لذت مي بري...
بازم صبورانه انتظارت رو کشيدم و تو در حالي که تلويزيون رو نگاه ميکردي، شام خوردي، و باز هم با من صحبت نکردي!
موقع خواب... فکر ميکنم خيلي خسته بودي... بعد از اون که به خانوادهات شب به خير گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خوابيدي!
اشکالي نداره! احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آمادهام، من صبورم، بيش از آنچه كه تو فکرشو ميکني. حتي دلم مي خواد يادت بدهم که تو چه طور با ديگران صبور باشي!
من اون قدر دوستت دارم که هر روز منتظرتم. منتظر يک سر تکان دادن، دعا كردن، فکر، يا گوشهاي از قلبت که متوجه من باشه!
خيلي سخته که يه مکالمه يک طرفه داشته باشي!
خوب، من بازم منتظرت هستم، سراسر پر از عشق تو...
اگه بدوني من چقدر دوستت دارم و منتظرتم كه بيايي و با من درد دل كني، واقعا گريهات ميگيره! گريهي شوق!
به اميد اون که شايد امروز کمي از وقتتو به من بدي!
دوست و دوستدارت: خدا
اللهم عجل لوليك الفرج ![]()
